شکوفه های زیبا
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزو هاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ سهراب سپهري
ماجراي سفر من
و خدا با دوچرخه زندگى كردن مثل
دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد. اوايل، خداوند را
فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت ميكند
تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. به اين ترتيب،
خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه
حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، اين
قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار! اما خوبيش به اين
بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقريباً راه را مىدانستم،
اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پيش بينى كسلم مىكرد، چون هميشه كوتاهترين فاصلهها را پيدا مىكردم. يادم نمىآيد كى
بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع
مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت
مطلق، هيجان عجيبى داشت. او مسيرهاى دلپذير و ميانبرهاى اصلى را در كوه
ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از اين گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جادههاى
خطرناك و صعبالعبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم. گاهى نگران مىشدم و مىپرسيدم، «دارى منو كجا
مىبرى» او مىخنديد و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم. بزودى زندگى كسالت
بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم،
«دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت. او مرا به آدمهايى
معرفى كرد كه هدايايى را به من مىدادند كه به آنها نياز داشتم. هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى.
آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. و ما باز رفتيم و
رفتيم.. حالا هديه ها خيلى
زياد شده بودند و خداوند گفت: همهشان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگيناند! و من همين كار را
كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه
در بخشيدن است كه دريافت مىكنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور
از پيچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر
لازم شد، پرواز كند.. من ياد گرفتم چشمهايم
را ببندم و در عجيبترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم. اين طورى وقتى چشمهايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى
چشمهايم را مىبستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مىداد. هر وقت در زندگى
احساس مىكنم كه ديگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگويد : ركاب
بزن
داستان و قصه نقش بسيار مهمي در تكوين شخصيت كودك دارد. از طريق قصه ها و داستان هاي خوب، كودك به بسياري از ارزش هاي اخلاقي پي مي برد. پايداري، شجاعت، نوع دوستي، اميدواري، آزادگي، جوانمردي، طرفداري از حق و حقيقت و استقامت در مقابل زور و ستم ارزش هايي هستند كه هسته ي مركزي بسياري از قصه ها و داستآنها را تشكيل مي دهند. پرورش حس زيبايي شناسي در كودك، متوجه ساختن كودك به دنيايي كه اطرافش را فرا گرفته، پرورش عادات مفيد در كودك، تشويق حس استقلال طلبي و خلاقيت كودك هدف هاي اصلي طرح قصه هاي خوب براي كودكان است. انتخاب قصه هاي مناسب مسئله ي انتخاب كردن قصه، با توجه به انبوه موادي كه در اختيار قصه گوست، به ويژه براي قصه گوهاي تازه كار و مبتدي، مشكلي اساسي است. حتي بهترين و برجسته ترين قصه گوهاي حرفه اي هم قادر به گفتن هر داستاني نيستند. قصه گو، قهرمانان خود را از قصه هايي مي سازد كه با شخصيت خاص و سبك او متناسب باشند. قصه گوي تازه كار، ابتدا بايد سعي كند كه ويژگي هاي شخصيت و سبك گويش خود را ارزيابي كند. سپس از خودش بپرسد: چه نوع داستان هايي را مي توانم مؤثر و خوب بيان كنم؟ چگونه مي توانم شخصيت خود را با قصه هماهنگ كنم تا هر دو بتوانيم با شنونده ارتباط برقرار كنيم؟ پس از آن كه قصه گو كار انتخاب كردن را تمام كرد، وارد مرحله ي آماده كردن داستان براي گفتن مي شود كه از مهم ترين گام هايي است كه در جهت به كار گرفتن فن قصه گويي برداشته مي شود. قصه گو بايد به خاطر داشته باشد كه كار او از بر كردن يا از رو خواندن نيست، بلكه كار او قصه گفتن است كه مانند تجربه اي يگانه باقي مي ماند. از بر كردن قصه اغلب نخستين مانعي است كه راه سير طبيعي و خودانگيخته ي يك قصه گويي موفق را سد مي كند. قاعده ي درست اين است كه هرگز نبايد داستاني را براي «گفتن» به خاطر سپرد، بلكه با توجه به ساختمان قصه، به خاطر سپردن طرح آن كافي است. انتخاب و آماده كردن داستان، نخستين گام ها در راه پيشبرد هنر قصه گويي است و هنر قصه گويي بر آنها استوار مي شود. قصه گوهاي مبتدي و تازه كار به زودي متوجه مي شوند زماني را كه براي رسيدن به اين مرحله از رشد سپري كرده اند، سرمايه گذاري مفيدي بوده است. آماده كردن ذهن و بيان ، در ارائه ي موفقيت آميز يك قصه مهم ترين مُتغيّر به شمار مي آيد. بدون اين انتخاب و آماده كردن بسيار دقيق، قصه گو نبايد انتظار به دست آوردن يك تجربه ي موفق را داشته باشد.
این جا خانه ی توست.
دست در دست هم دهیم تا
دنیایی بهتر برای کودکان خود بسازیم
دنیایی در آرامش،
دوستی و مهر
| Design By : Pars Skin |
